تبلیغات
"> "> خاک پاک مادری -- لفور - مطالب دی 1390

برف در لفور

چهاردهم دی ماه در شهرستان سوادکوه برف زیبایی بارید که متاسفانه به خاطر یکسری مشکلات نتونستم به موقع عکسهای اون رو بذارم اما با این حال دیدن اونها خالی از لطف نیست .
امیدوارم مورد پسندتون واقع بشن .


مشاهده عکس ها


موضوع: لفور،
برچسب ها: لفور، بورخانی، نفتچال، سد البرز، سوادکوه، قاضی کلا، حسین درزی بورخانی،
[ 1390/10/27 ] [ 19:48 ] [ حسین درزی بورخانی ]

پاسخ به 11 سوال شایع مرگ مغزی

- كما چیست؟ آیا همان مرگ مغزی است؟

كما در واقع یك نوع اختلال كاركرد مغز است. در این شرایط شخص دچار كاهش شدید سطح هوشیاری می‌شود و به هیچ یك از تحریكات پیرامونش، پاسخ نمی‌دهد. در كما شانس بهبودی برای برخی بیماران وجود دارد، در صورتی كه در مرگ مغزی مرگ حتمی و غیرقابل برگشت است.


ادامه سوالات در باره مرگ مغزی


موضوع: علمی - آموزشی،
[ 1390/10/19 ] [ 06:00 ] [ حسین درزی بورخانی ]

آسمان آبی

از همان دیشب كه برنامه را دیدم تصمیم را گرفتم. وقتی كه با خانمم نشسته بودیم پای تلویزیون و دوتایی جذب حرفهای زیبای مسوول مربوطه بودیم، به خانمم گفتم:

 راست میگه خانم، ما همه‌اش نشستیم و سر دولت غر می زنیم كه چرا این قدر خیابون‌ها شلوغه و اینقدر هوای شهر آلوده است. هر كدوم یك ماشین می ‌آریم توی خیابون كه فقط یك نفر توش نشسته. خوب ... معلومه كه هم هوا كثیف میشه و هم ترافیك سنگین. من كه تصمیم خودم را گرفتم ؛ از فردا ماشین نمی ‌برم. خوشبختانه ایستگاه اتوبوس هم نزدیك خونه است.

نمی ‌دونم چرا خانمم جواب درستی بهم نداد. فقط لبخندی زد و گفت:

خوبه ... ، ببینیم و تعریف كنیم.


ادامه ماجرای آسمان آبی


موضوع: داستان کوتاه ،
برچسب ها: خاطره،
[ 1390/10/17 ] [ 06:00 ] [ حسین درزی بورخانی ]

سد لفور و پاییز

این عکس های جدید از سد لفور رو دیروز به همراه چند تا از دوستان گرفتیم که امیدوارم مورد پسندتون واقع بشن . این عکس اول رو هم برای تشکر از بچه ها می ذارم .

http://s2.picofile.com/file/7676191612/hamed_himeh.jpg


 با تشکر از حامد و مرتضی

مشاهده عکس ها


موضوع: لفور،
برچسب ها: لفور، بورخانی، نفتچال، سد البرز، سوادکوه، شیرگاه، قاضیکلا،
[ 1390/10/15 ] [ 06:00 ] [ حسین درزی بورخانی ]

راه ‌های پیشگیری از خارش پوست کودکان

خشكی و خارش یكی از بیماری‌های پوستی آزاردهنده است كه گاه با آغاز فصل زمستان بر شدت و وسعت آن افزوده می‌شود. كاهش دمای محیط علتی است برای كاهش جریان خون و تنگ تر شدن منافذ پوست، بخصوص در نواحی غیر پوشیده و دست و پا كه می ‌تواند با كاهش تعریق نیز همراه باشد.
 اگر چه تغییرات ذكر شده برای جلوگیری از اتلاف انرژی و حفظ آن برای اعضای حیاتی بدن مانند قلب، مغز، كلیه‌ها و كبد ضروری است، اما گاهی می‌تواند برای افرادی با خشكی و خارش ملایم مشكلات جدی و قابل توجهی ایجاد كند.

در این بین آسیب‌پذیری پوست كودكان در مقایسه با بزرگسالان بیشتر خواهد بود زیرا ....


ادامه مطلب خشکی پوست


موضوع: علمی - آموزشی،
[ 1390/10/9 ] [ 06:00 ] [ حسین درزی بورخانی ]

کریسمس

فرارسیدن ایام کریسمس و میلاد  حضرت مسیح  و سال 2012 میلادی به شما و خانواده ی محترمتان هیچ ربطی ندارد .
 شما مسلمان هستید و باید به فکر عزاداری ماه صفر باشید .  !!! 



موضوع: عمومی،
[ 1390/10/5 ] [ 18:05 ] [ حسین درزی بورخانی ]

سالروز زلزله بم

میگن یه روز تو شهر بم                              نه غصه ای بود و نه غم
عشق و صفا و سادگی                                 پیدا می شد زیاد و کم
تا که یه شب دلخوشیا                                  رفت و به جاش غصه اومد
هرجا که می رفتی فقط                                 شب بود و آوار بلا
با ناله های زیر خاک                                   صدای    وامصیبتا
دختر ناز همسایه                                        که خواب آسمون می دید
عروسکش تو بغلش                                    صدای قلبشو نشنید
اما حالا عروسکش                                     گم شده تو خرابه ها
چه امتحان سختیه                                       جدایی ستاره ها
وقتشه که یه بار دیگه                                 دستامونو بدیم به هم
خورشیدو روشنش کنیم                                تو آسمون سرد بم  





موضوع: عمومی،
[ 1390/10/5 ] [ 06:18 ] [ حسین درزی بورخانی ]

سارق پتوها، گربه بود !

من سال 1370 انباردار پوشاك یكی از واحدهای نظامی بودم و پادگان ما در 10 كیلومتری یكی از شهرها قرار داشت و ساختمان انبار از كف تا سقف حدود 12 متر ارتفاع داشت و دارای در آهنی بزرگی بود و چهار طرف انبار پنجره های كوچكی داشت كه با میله‌ های آهنی حصار شده بود. در انبار انواع پوشاك مانند پتو، شلوار، بلوز، گرمكن، جوراب، پوتین و... بود.
هر روز بعد از ساعت اداری در انبار را قفل و آن را پلمب كرده و اول وقت اداری آن را باز می‌ كردیم و بجز خودم دو سرباز به عنوان كمك انباردار خدمت می‌كردند.

یك روز صبح كه مثل همیشه در انبار را باز كردم و پلمب هم دست نخورده بود، وقتی وارد انبار شدم متوجه شدم چهار تا از پتوها به سرقت رفته است، هرچه فكر كردم كه خودم آخرین نفر بودم كه در را قفل كردم و بجز خودم كلید را هیچ‌ كس ندارد و پلمب هم دست نخورده و قفل هم سالم است چطور ممكن است كه چهار تا پتو كم شده باشد.


ادامه ماجرای سرقت پتو ها


موضوع: داستان کوتاه ،
برچسب ها: خاطره،
[ 1390/10/3 ] [ 06:00 ] [ حسین درزی بورخانی ]