تبلیغات
خاک پاک مادری -- لفور - بوی جوی مولیان -- قسمت ششم

بوی جوی مولیان -- قسمت ششم


بعد از شام آقای آرام پیشنهاد داد که بیرون برویم و گشتی توی شهر بزنیم که هم غذایمان هضم شود و هم با خیابان های اطراف هتل آشنا شویم . رفتیم . باران نم نم می بارید . هوا اما سرد نبود و قدم زدن زیر باران می چسبید . مهدی یواشکی زیر گوشم گفت : « شاعر ! هوا خیلی شاعرانه است ، نه ؟ خوشت می آید ؟ » . گفتم بله ... خیلی ... و اضافه کردم :

« زنده شد در من دوباره

قصه های پیر باران

چتر را بر سر گرفتن

راه رفتن ، زیر باران »

http://s4.picofile.com/file/7732020428/boye_bahar.jpg

خیابان ها خیلی خلوت بودند . خیابانی که ما در آن قدم می زدیم ، خیابان لنین بود که منتهی می شد به میدان لنین ؛ و آرام خان داشت ما را می برد جلوتر که مجسمه ی لنین را نشانمان بدهد . او خیلی آرام و شمرده حرف می زد . خیلی حسابگرانه . انگار که حرفهاش را از روی متن ِ از پیش آماده شده ای می خواند . حس کردم که کمی ته لهجه ی آذری دارد . توی هتل متوجه ته لهجه اش نشده بودم . مهدی و ناصر حسابی با او گرم گرفته بودند و درباره ی دیدنی های شهر دوشنبه سوال هایی ازش می کردند و جواب می گرفتند . من اما دو سه قدم عقب تر از آنها داشتم قدم می زدم و به راستی نمی دانستم و علاقه مند هم نبودم بدانم آنها در مورد چه چیزی حرف می زدند .

من داشتم به حسی که عصر آن روز در فرودگاه به من دست داده بود فکر می کردم . نمی دانم که چرا کوچکترین علاقه ای نداشتم تا سوالی از آرام بکنم . دوست نداشتم اطلاعاتم راجب دوشنبه و تاجیکستان را ساده و با سوال کردن از آرام بدست بیاورم . بیشتر دوست داشتم که علا و به طور تجربی با آنجا آشنا شوم . خودم و با تلاش خودم آن ها را بشناسم . هر چند که آنجا و مردمش آنقدر برایم اشنا بودند که در همان لحظه ی ورود ، آشنای گم شده ی سی سال پیش ی خودم را در آنجا یافته بودم .

نمیدانم چه شد و چه پیشامد که آرام ناگهان ایستاد . با ناصر و مهدی دست داد . از من هم خداحافظی کرد و در زیر باران به سرعت از ما دور شد . دیدم که مهدی و ناصر گرفته خاطرند و پکر . علت را نپرسیدم . اما حدس میزدم که آن خداحافظی ناگهانی و ناراحتی دوستانم بی دلیل نیست و نبود . دلیلش را البته در آخرین روز های سفر دریافتم که در جای ِ خود به آن اشاره میکنم .

بعد از رفتن آرام ، رفتیم به طرف میدان ِ لنین و از دور مجسمه ی لنین را تماشا کردیم که تنهایی در میدان ، زیر باران ایستاده بود و با دست ، خیابان روبرویی را نشانمان میداد . هر سه ساکت بودیم . شهر هم نسبتأ ساکت بود . باران هم هنوز نم نم می بارید .میدان را که دور زدیم ، برگشتیم به طرف هتل . سر تا پامان خیس شده بود از باران و خسته هم بودیم . خیلی خسته بودیم . شب ِ پیش را اصلا نخوابیده بودیم . این بود که تا رسیدیم به اتاق هایمان نماز مان را خوانیدم و رفتیم توی رختخواب .

فصل سوم : رنگین کمان برقی

بعد از آن شب بارانی  ، صبح ِ روشن و زلالی داشتیم . روزی خوش و آفتابی . آن روز ، یک روز تعطیل بود . گویا یکشنبه بود . ما آن روز آزاد بودیم و  می توانستیم تا شامگاه برای خودمان بگردیم . ارام ، موقع خداحافظی به مهدی و ناصر گفته بود که روز پس از تعطیل – یعنی فردا – از سوی ِ بنیاد فرهنک به دنبال ما خواهند آمد .

برای خوردن صبحانه به رستوران هتل رفتیم . غذا طبق معمول ، از پیش روی ِ میز چیده شده بود . یک قوری چای و چند پیاله ی چینی . یک قالب ِ کوچک کره ، سه لیوان شیر و سه نان گِرد . آن نان ها بر خلاف نان های ماشینی شب قبل ، خوشرنگ و بو بودند .شبیه به نان شیرمال خودمان و بوی فطیر هایی را داشتند که مادرم شب های ماه رمضان - در روستای زادگاهم -  می پخت .بوی فطیر باز هم مرا به یاد آن روز ها انداخت . به یاد روزهای معصوم کودکی . به یاد روزهایی که ده ساله فکر می کردم و ده ساله دوست مس داشتم و ده ساله بودم ...

لحظه ی افطـــــــــــــار وقتی می رسید

سفره پٌر  می شد از عـطر ِ کال ی یاس

لحظه ای احســـــــاس می کردم که من

نــور دارم بر تنم ، جــــــــــــــای ِ لباس

سبز می شد با پدر ، باغ دعــــــــــــــــا

نرم ، می خواند  از کتابی آشنـــــــــــــا

با فطیر تازه ، مــــــــــادر مــــــی رسید

دست هایش داشت بــــوی ربنــــــا [1]

توی ِ لیوان شیرم کمی شکر ریختم و لیوان را برداشتم ، اما با اولین قلٌپ ، متوجه شدم که شیر ، ماست از آب در آمد . ماستی که آب به آن اضافه و آبکی اش کرده بودند . شاید هم شیری بود که مزه ی دوغ می داد . دوغی شیرین شده با شکری که من به آن اضافه کرده بودم ! مهدی و ناصر هم وقتی که فهمیدند بجای شیر ، دوغ روی میز است ، لب به آن نزدند .

سر ِ میز ما – که بزرگ بود – دو نفر دیگر هم نشسته بودند و داشتند به زبان آذری با هم گپ می زدند . حدس زدم که باید اهل باکوی ِ آذربایجان باشند . ناصر از من خواست که باب آشنایی را با آن ها باز کنم . بین ما سه نفر فقط من به زبان آذری آشنایی داشتم . با خودم گفتم : « حالا باید با چه جمله ای باب آشنایی را با آن دو مرد باز کنم ؟ »

بدون هیچ اندیشه ی قبلی گفتم : « حالیز یاخشیدی ؟ » [2]

آن دو انگار که به طور ناگهانی ، زیباترین  صدای دنیا را شنیده باشند ، با حیرتی آمیخته به شادی به طرف من برگشتند و شروع به خوش و بش کردند . در عرض یک دقیقه و یا شاید کمتر ، فهمیدیم که هر دو اهل باکوی ِ آذربایجان و مهندس هستند و فهمیدند که ایرانی هستیم . یکی از آن دو که خودش را ایل بروس معرفی کرد ، خیلی خونگرم و مهربان بود . طوری با من حرف می زد که انگار سال هاست که با هم دوست هستیم . از همان ابتدای آشنایی ، مرا با نام کوچک و با لحنی بسیار خودمانی و زیبا و صمیمی صدا می زد .

اما اسم او برای من کمی عجیب بود . مرتبا با خودم می گفتم :« یک آذری نباید چنین اسمی داشته باشد . آن دو از اینکه من زبان ِ آذری را درست مثل خودشان حرف می زدم ، حیرت زده بودند و در عین حال خوشحال . حتی از شدت ی خوشحالی سر از پا نمی شناختند . گویی پس از سال ها جست و جو ، گمشده شان را پیدا کرده بودند . » . ایل بروس شماره اتاق ما را گرفت و قول مردانه داد که شب ف بعد از شام ، حتما سری به ما بزند تا بیشتر با هم آشنا شویم .

بعد از خوردن صبحانه ، از هتل زدیم بیرون تا گشتی توی ِ شهر بزنیم . درست روبروی هتل ، پارک ِ کوچکی بود . تصمیم گرفتیم که برویم و کمی توی ِ قدم بزنیم . وقتی وارد پارک شدیم ، متوجه شدیم که آنجا ، در عین حال که یک پارک عمومی است ، یک « پارک کودکان » نیز هست . قسمت اعظم پارک به بچه ها اختصاص داشت . گوشه و کنار پارک پر بود از وسایل بازی برای کودکان و نوجوانان . سرسره ، الاکلنگ و یک چرخ و فلک برقی نسبتا بزرگ ؛ اما خیلی ساده و بی پیرایه و بدون زرق و برق . کهنه و رنگ و رو رفته .

بچه ها همراه بزرگتر هایشان دسته دسته برای بازی به آنجا می آمدند . روز تعطیل هم بود و خانواده ها برای تفریح و گردش آمده بودند بیرون .

ادامه دارد ......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] –  قسمتی از شعر دعا ، سروده ی جعفر ابراهیمی (شاهد) .

[2] – حال شما خوب است ؟

برای مطالعه ی قسمت قبلی
لطفا اینجا کلیک کنید .



موضوع: کتاب و کتاب خوانی ،
برچسب ها: حسین درزی بورخانی، سفرنامه تاجیکستان، جعفر ابراهیمی شاهد، شاعران معاصر مازندران و سوادکوه، کانون پرورش فکری کودکان،
[ 1392/12/16 ] [ 21:15 ] [ حسین درزی بورخانی ]