تبلیغات
خاک پاک مادری -- لفور - بوی جوی مولیان -- قسمت پنجم

بوی جوی مولیان -- قسمت پنجم

حس کودکانه ام به من می گفت که آرام با آنکه ظاهرا از اینکه در این مدت راهنمای ما خواهد بود خوشحال است ، اما قلبا چندان خوشنود نیست از این بابت . البته دلیل ناراحتی اش را هم به زودی فهمیدیم .

آرام خیلی خوب فارسی حرف می زد و روی هم رفته آدم سر و زبان داری هم بود . مهدی که معمولا فضولی اش گل می کرد ، به او گفت : « آقای آرام ، شما فارسی را خیلی خوب و درست مثل  ِ ما ایرانی ها حرف می زنید ! لهجه ی تاجیکی اصلا ندارید ! کجایی هستید ؟ » .


http://s5.picofile.com/file/8115270992/%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86_5.jpg


آرام لحظه ای به فکر فرو رفت و غمی کهنه در چهره اش نمایان شد ؛ ولی خیلی زود غم را از روی چهره اش کنار زد و با لبخندی معنی دار - که ما معنی اش را نمی فهمیدیم - گفت : « خب ، این تعجبی ندارد که من فارسی را مثل شما خوب حرف می زنم و لهجه ی تاجیکی ندارم . دلیلش کاملا روشن است . باید خودتان حدس می زدید . من اصالتا ایرانی ام . حدود بیست سال پیش - شاید کمی هم بیشتر - به اینجا آمدم که درس بخوانم . هفت - هشت سال قبل از انقلاب بود که به اینجا آمدم . بعد هم همین جا ماندگار شدم و ازدواج و زن و بچه و ... همسرم یک پزشک بود .... » .

من با تعجب پرسیدم : « بود ؟ مگر حالا پزشک نیست ؟ یا اینکه خدای نکرده .... » . حرفم را ادامه ندادم . آرام که متوجه اشتباه خود شده بود گفت : « نه ، منظورم این نبود . همسرم قبلا در بیمارستان کار می کرد ، ولی حالا به دلایلی - که نمی توانم بگویم - در خانه است و کار نمی کند » .

نمیدانم چطور شد که مثل مهدی فضولی ام گل کرد و این سوال بی ربط افتاد توی کله ام که : « همسرتان چقدر حقوق می گرفت ؟ » . گفت : « 200 روبل ! » .

ما هر سه از شدت حیرت ، تقریبا از جا پریدیم . ناصر گفت : « ولی این که خیلی کم است ! این چنین حقوقی ، آن هم برای یک پزشک ؟!! واقعا که باور کردنی نیست .!! » . آرام گفت : « حق با شماست . شاید این پول کمی باشد . ولی روی هم رفته می شود با همان دویست روبل هم زندگی کرد . البته نه یک زندگی خوب ، بلکه یک زندگی متوسط مثل بیشتر مردم . حقوق ها در اینجا تقریبا همین حدود هاست . 300 روبل حقوق ایده آل است برای مردم اینجا » . ما حیرت زده به فکر فرو رفتیم و او افزود : « ولی خب ، اینجا همه چیز ارزان است . آدم دَرنِمی ماند . به هر حال وقتی زنم کار می کرد کمک حال بزرگی برایم بود . اما حالا از نظر مالی ، وضعیت چندان خوبی نداریم » .

دلم برایش سوخت . ناگهان رو کرد به من و پرسید : « مثلا شما در این سفر چقدر پول همراه آورده اید ؟ » ناصر با پایش یواشکی زد به پایم که یعنی مواظب باش . می خواهد حرف بکشد . ولی من بی توجه به اخطار ناصر حقیقت را گفتم . او که نمیتوانست به روز پول هایمان را از دستمان بگیرد . گفتم : « نفری هزار دلار!! » . پوزخندی زد و گفت : « هزار دلار ؟! این پول ممکن است در ایران چندان پولی نباشد ولی در اینجا به اندازه ی حقوق 7 سال یک کارمند یا پزشک است ! » . احساس کردم دارد هزیان می گوید . پرسیدم : « چه می گویی ؟  مگر می شود ؟! یعنی این هزار دلار بی ارزش که برای خرج سفر 15 روز به ما داده اند به اندازه ی حقوق هفت سال یک کارمند در اینجاست ؟ یعنی من می توانم 7 سال در اینجا زندگی کنم بی آنکه کار کنم ؟ »

پوزخند دیگری زد و گفت : « بله ، همین طور است  » .

پس از یک ساعتی گپ زدن او از ما خواست که برای خوردن شام برویم به رستوران ، که رفتیم . رستوران جای خیلی بزرگی بود در طبقه همکف هتل . اغلب پیش خدمت ها زن های روسی بودند . بیش از اندازه قد بلند و بیش از اندازه سفید و بی نمک . میز ما را از پیش چیده بودند . خوراک های مختلف و متنوعی روی میز بود . دو - سه نوع کالباس ، یک کاسه ی بزرگ چینی پر از سالاد ، چند تکه بزرگ ترب سفید ، کمی نان ماشینی و چند تا کوفته درشت که شبیه کوفته تیبریزی های خودمان بودند .  نمی دانستیم که خوردن آن کالباس های روی میز از نظر شرعی اشکال دارد یا نه . از آرام هم که پرسیدیم درست نمی دانست و اصلا در بند این چیز ها نبود . بنابر این صلاح دیدیم که دست به کالباس ها نزنیم . کوفته اش خوشمزه و خوردنی بود ، اما بی اندازه چرب بود و با آنکه خوشمزه بود ، مزه کوفته ی خودمان را نمی داد . چند نوع نوشیدنی هم روی میز بود که معلوم شد لیموناد و آب معدنی اند .

بعد از شام ، چای آوردند . در یک قوری چینی و چند پیاله ی چینی به رنگ و طرح همان قوری . و باز معلوم شد که در تاجیکستان ، چای را در پیاله می نوشند .

من موقع نوشیدن چای به یاد دوران کودکی ام افتادم . در روستای زادگاه من  نیز ، مردم در پیاله های چینی چای می نوشیدند .  البته در همان سی سال پیش که هنوز تمدن به روستا ها راه پیدا نکرده بود . وگرنه تا آنجا که اطلاع دارم در این دوران دیگر خبری از پیاله های چینی در روستای زادگاهم نیست ، هر چند که می دانستم در بعضی روستاهای ایران مثلا در روستا های ترکنم صحرا هنوز هم در پیاله های چینی چای می نوشند . آن شب پس از سی سال دوباره چای را در پیاله ی چینی نوشیدم و چه لذتی داشت .  وقتی چایی ام تمام شد این یک بند شعر بیادم آمد و زیر لب زمزمه کردم :


دلم تنگ است مادر ، مثل پاییز

به چای مهربـــــــانی دعوتم کن

بیا پاییز را جــــــــارو کن از من

به فصل نوجوانی دعوتـــــــم کن
[1]



[1] -- تکه ای از شعر مادر سروده جعفر ابراهیمی شاهد .

ادامه دارد ......

برای مطالعه قسمت های قبلی لطفا اینجا کلیک نمایید .




موضوع: کتاب و کتاب خوانی ،
برچسب ها: حسین درزی بورخانی، خاطرات سفر به تاجیکستان، آشنایی با مردم و فرهنگ تاجیکستان، شعر های جعفر ابراهیمی شاهد، آشنایی با شاعران معاصر سوادکوه، آشنایی با شاعران لفور بورخانی نفتچال قاضی کلا،
[ 1392/12/10 ] [ 06:45 ] [ حسین درزی بورخانی ]