تبلیغات
خاک پاک مادری -- لفور - بوی جوی مولیان -- قسمت سوم

بوی جوی مولیان -- قسمت سوم

بارمان را به سالن انتظار فرودگاه ِ پرواز های داخلی بردیم و تحویل دادیم .
حالا باید منتظر می ماندیم تا ساعت پرواز برسد . هوای سالن گرم بود و ارامش دهنده . فقط تنها بدی اش این بود که خواب را زورکی به ما تحمیل می کرد . دلم می خواست ، بین مردم و روی ِکف ِ
صاف و براق ِ سالن دراز به دراز بیفتم و یک خواب ِ سیر بکنم . ولی سپیده ی صبح نزدیک بود و ....

http://s5.picofile.com/file/8111169776/%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D8%AC%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86_3.jpg
سپیده ی صبح نزدیک بود و ما باید نماز مان را می خواندیم . اما جایی برای نماز خواندن نبود . بالاخره بعد از آنکه کلی جست و جو کردیم و کلی نقشه کشیدیم ، جای تقریبا مناسبی را برای نماز خواندن پیدا کردیم . در گوشه ای از سالن ، جای دنج و آرامی بود که دیوار های چوبی کوتاهی داشت . ارتفاع دیوار ها به زور تا سینه هایمان می رسید . جایی بود شبیه اتاقک نگهبان ها . روزنامه ای پهن کردیم و بعد هم به نوبت به نماز ایستادیم . مسافرانی که توی سالن بودند ، با تعجب و زیر چشمی ، حرکات ِ ما را زیر نظر داشتند . گویا اولین باری بود که کسی را در حال نماز خواندن می دیدند .
کمی دور تر از ما پیر زن شصت - هفتاد ساله ای
داشت کف سالن را می شٌست . مایع ِ بد بویی را کف ِ سالن می مالید که مثلا لکه گیری کند . پیر زن گاهی سر جاش می ایستاد و با تعجب نگاهمان می کرد . به نماز خواندن مهدی طوری نگاه می کرد که من خنده ام گرفت . حالت ِ نگاهش طوری بود که انگار دلش برای مهدی می سوخت . لابد توی دلش می گفت : « جوان ِ بیچاره ! خدا شفایش بدهد . اول ِ جوانی زده به سرش !
»
پیر زن بیچاره نمی توانست کارهای ما را هضم کند و دلیل خم و راست شدن مان را بفهمد . من هم البته دلم به حال او سوخت . چون او در سنی بود که باید استراحت می کرد ، نه اینکه صبح به آن زودی ، کف سالن به آن بزرگی ، را میشست . از نگاه های عاقل اندر سفیه بعضی مسافران هم میشد فهمید که می دانند ما مسلمانیم و داریم نماز می خوانیم . ولی به هر حال ما باید به وظیفه ی دینی مان عمل می کردیم . در آن لحظه ها من بیش از هر زمانی به مسلمان بودنم و ایرانی بودنم افتخار می کردم .
پس از چند ساعتی - که دیگر افتاب در آمده بود - خانمی به طرف ما آمد . او ورقه ای دستش بود و با زبان فارسی گفت : « مسافران دوشنبه ؟ » . این جمله را طوری گفت که انگار فقط ما سه نفر مخاطبش بودیم . با خوشحالی از جامان پریدیم . از اینکه یک خانم خارجی ، آن هم در قلب شهر مسکو ، با ما  فارسی حرف زده بود خیلی تعجب کردیم . بعدا فهم
یدیم که او مهماندار هواپیماست و از اهالی شهر دوشنبه است .
توی ِ هواپیما خیلی سرحال بودیم ، چون بیشتر مسافر ها فارسی صحبت می کردند . البته با لهجه ای شیرین و جالب و به شکلی کتابی و ادبی . تقریبا به شیوه نثر ِ گلستان سعدی .
در ان چند ساعتی که در فرودگاه مسکو بودیم ، خیلی احساس غربت می کردیم . انگار که ماه ها بود که از یار و دیار دور افتاده ایم . آنجا همه چیز در نظرمان بیگانه بود . دیوار ها و آدم ها که در نگاه شان هیچ نشانی از عاطفه و آشنایی دیده نمیشد . اما هواپیما در مسیر مسکو - دوشنبه و دیدن آن همه فارسی زبان واقعا که نعمتی بود و ما را از غریبی در می آورد .


وقتی در فرودگاه دوشنبه بر زمین نشستیم ، افتاب در حال غروب بود . ما حدود ساعت 10 صبح از مسکو پرواز کرده بودیم و حالا نزدیک غروب رسیده بودیم . جلوی ِ فرودگاه ، جمعیت انبوهی در رفت و آمد بودند . ولی راه رفتن ِ آنها شبیه فیلم های چارلی چاپلین نبود . مردم آنجا خیلی آرام و معمولی راه می رفتند .انگار که برای گردش آمده باشند .!!!
از سرمای استخوان سوز و ناجوانمردانه ی مسکو هم خبری نبود . هوا مثل هوای زمستان تهران خودمان بود . مردم ، بیشترشان لباس های محلی به تن داشتند . ردایی بلند شبیه به عبا ، اما رنگارنگ . کلاهی چهار گوش و سیاه که شباهتی هم به خانه ی کعبه داشت انگار زن ها هم تقریبا به همان شکل لباس پوشیده بودند ، اما لباس آنها رنگارنک تر بود و کلاهشان هم مشکی نبود ، سفید بود . بعضی از زن ها هم مثل زن های ایرانی مانتو پوشیده بودند و روسری به سر داشتند و بعضی مرد ها هم کت و شلوار پوشیده بودند .
چهره ها برایم خیلی آشنا بودند . بر خلاف صورت هایی که در مسکو دیده بودم . انگار آن جا و آن آدم ها را قبلا در جایی دیگر و در زمانی دیگر دیده بودم و آشنایانم بودند . یک لحظه حس کردم انگار در خراسانم ، یا در ترکمن صحرا .
وقتی برای گرفتن بار ها به ساختمان دیگری که خارج از ساختمان ِ فرودگاه بود رفتیم ، یک لحظه فراموش کردم که در تاجیکستان شوروی هستم . هوا را غباری شبیه به مِه پوشانده بود ، یا شاید بنظر من چنین می آمد .
دوستانم که همراهم می آمدند ساکت بودند و توی خودشان . خسته و بی حال از سفر هوایی چهار ساعته . یا شاید آن ها هم مثل خود من مشغول مقایسه مردم آنجا با مردم خودمان بودند . من در حال و هوایی خاصی که آن محیط تازه به من بخشیده بود ناگهان احساس کردم که حال ِ دیگری پیدا کرده ام . حالی عجیب ، ناشناخته و در عین حال شیرین و حسرت انگیز . در یک لحظه انگار چیزی یا پرده ای از جلوی چشمهام برداشته شده بود و فضایی رویایی و خیال انگیز در حال ِ شکل گرفتن بود . داشتم از زمان عبور می کردم . از میان دروازه ای مه آلود انگار می گذشتم .
حسی که سی سال پیش در اولین روز مدرسه ، در روستای زادگاهم به من دست داده بود ، دوباره داشت در من زنده می شد ، جان می گرفت .......

ادامه دارد .....

برای مطالعه قسمت قبلی لطفا اینجا کلیک کنید .




موضوع: کتاب و کتاب خوانی ،
برچسب ها: حسین درزی بورخانی، وضعیت اقتصادی مردم در لفور بورخانی نفتچال قاضی کلا، فرهنگ مردم تاجیکستان، شعر های جعفر ابراهیمی شاهد، خاطرات سفر های جعفر ابراهیمی شاهد، آشنایی با شاعران معاصر ایران، اشنایی با شاعران مازندران سوادکوه لفور،
[ 1392/11/11 ] [ 09:25 ] [ حسین درزی بورخانی ]