تبلیغات
خاک پاک مادری -- لفور - زبانم در دهان باز ؛ بسته است !!!

زبانم در دهان باز ؛ بسته است !!!

میگه چرا وبلاگتو بستی ؟
میگم انقدر ذهنم درگیر و شلوغ شده که دیگه کشش نداره .
میگه مگه توی ذهن تو چه خبره ؟
میگم انگار دارن ساختمون تخریب می کنن ، انگار دارن ترشی می پزن ، انگار ....

http://s1.picofile.com/file/7920921612/%D8%AF%D9%88_%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C.jpg

از نگاه خودم حق با منه که ذهنم از دیدن چیزایی که از مردم دور و برم می بینم هنگ کنه .
نمیدونم ، شاید مقایسه هایی که توی ذهنم از مردم عادی دور و برم میکنم درست نستن و بی دلیل فضای ذهنم رو با این جور افکار مشغول کردم .
مثلا چند روز پیش روزنامه ها نوشته بودن یه نوجوون 14 ساله آمریکایی جوون ترین دانشجوی فوق لیسانس در ایالت کالیفرنیا آمریکاست . درسته که مثلا اون بچه یه نابغه س و همه نمیتونن اینجور باشن اما درد من اینه که همه ی بچه ها توی یادگیری نابغه هستن .
چند روز پیش جایی توی ساختمون نیمه کاره ای بودیم .
نگاه کردن بازی های بچه ها شاید برای همه ی من و شمایی که بازی کردن تو کوچه ها از سن مون گذشته لذت بخش باشه و من هم مشغول همین لذت بودم اما کنجکاوی ذاتی ام باز شروع شد و نوع نگاهم عوض شد .
این نوجوون هم 14 ساله بود .
اما از کجا شروع کنم برای گفتن ؟ ماندانا خانم نهایتا 8 - 9 سالش بود و محمد هم خییلی اگر سن داشته باشه همون 13 یا 14 که گفتم . بین بازی های ساده و کودکانه ی بقیه با کمی دقت میشد فهمید که این دوتا یه چیزیشون میشه . آخه کی وسط گرگم به هوا دوست همبازیشو بغل میکنه ؟ والا زمان ما که اینجوری نبود .
جالب اینه که طرف به کارش هم وارد بود . مثلا تا ماشین رد نمیشد ول نمیکرد . جالب تر اینکه ماندانا خانم هم بدجوری پایه بود و حتی اصرار هم می کرد !!
با بعضی از دوستان که با هم شاهد این صحنه بودیم وارد بحث شدیم که چرا بچه های جامعه ی ما اینجوری شدن اونهم توی این سن کم که وسط بحث ما راجب تاثیر ماهواره ها و برنامه هاشون دیدیم یه صدایی بلند شد ....
10 - 20 - 30 - 40 -......
بله . همونجور که حدس میزدم محمد نوجوون مملکت ما از همون هوش ذاتی همه ی ایرانی ها بهره مند بوده و برای رسیدن به مقصود خودش بازی جمعی بچه ها رو از گرگم به هوا به قایم باشک تغییر داده بود . بلانسبت شما ، شمال ایران هم که همه جاش دار و درخت و مناسب برای هر غلط کاری ....

تقریبا به اندازه ی انگشتای یه دستم شنیده بودم که فلان پدر و مادر جلوی بچه های زیر 5 سالشون با هم راحتن ، اما فقط دو تا از بچه های زیر 5 سال این خانواده ها توسط همسایه های در حال در آوردن ادای بزرگتراشون تو بغل همدیگه دیده شدن .
ولی چیزی که من با همین چشمای کور شده ی خودم از محمد و ماندانا دیدم نشون میده وضع جامعه ی ما خراب تر از دوستی های خیابونی و فراوونی زن های روسپی توی خیابون ها شده .
فکرشو بکنید ؛
ماندانا خانم بعد از ده بیست دقیقه که از مخفیگاه قائم باشکش خارج شد از روی شلوارش خیسی !!! باسنش رو نشون دوستاش میداد !!! و به شکل واضحی ضمن شرح کامل وقایع ! بهشون تاکید هم میکرد که « به مامانت نگی آ » .
فشار این قضیه در کنار بعضی چیز های دیگه که این مدت جلوی چشمم اتفاق افتادن اونقدر به ذهن درگیر و خسته ی من فشار آوردن که حتی هزینه ی ساده ی 10 هزارتومن در ماه برای اینترنت هم اونقدر به نظرم زیاد میومد که تصمیم گرفتم یکماه به خودم مرخصی آنلاین بدم ....
نمیدونم . شما نظرتون چیه ؟
من که اینروز ها همش به شعر خدابیامرز قیصر امین پور فکر میکنم :

درد های من نگفتنی / درد های من نهفتنی است ....





موضوع: برای یک خاطره ،
برچسب ها: حسین درزی بورخانی، دیدنی های لفور، جاذبه های گردشگری سد لفور، ماهواره ها در سوادکوه و قائمشهر، بورخانی، نقتچال، لفور،
[ 1392/06/12 ] [ 16:10 ] [ حسین درزی بورخانی ]